تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....
حاج خانومه واقعي اومده ...
سلام سلام صدتا سلام ........ چطورين؟حال و احوالات چطوره؟

اهم ... اهم ... اين جانب حاج خانوم شده يك حاج خانم ِ واقعي (لطفا به املاء كلمات دقت فرمائيد) ... خيلي عالي بود ... از كجا شروع كنم ... از كدوم حال و هواي مكه و مدينه و قبرستان بقيع بهتون بگم .... ؟!

 چه زيبا بود ديداره خانه الهي و دلنشين بود آواي ملكوتي الهم لبيك

چه معطر بود عطره گلِ محمدي و گوارا بود عطش زمزم

و اما چه غريبانه بود غربت بقيع

 چه غريبانه اشك ريختم به پاي غربت بقيع و چه غريبانه اشك ريختم در كناره مزاره مادره امام رضا(ع) و چه غريبانه بود هواي مدينه ..... و چقدر من غريب بودم... حس عجيبي بود ... يك حال و هواي خاصي داشتم .... ميگن اولين باري كه چشمت به خانه خدا بيفته هر حاجتي داشته باشي خدا بهت ميده .... اولش كه بوي مكه به مشامم خورد ... ته دلم خالي شد از هرچي غم و غصه است و با تمام وجودم اشك ريختم .... وقتي چشمم به خونه خدا افتاد فقط تا چند لحظه باور نميكردم من اينجا ... كناره كعبه ... با لباس ِ احرام ... ايستادم ... با خدا خيلي حرف زدم ... خيلي زياد ....... يك كاغذي همراهم بود كه اسمه همه شماها رو نوشته بودم اونو از تو كيفم درآوردم و شروع كردم خوندن و دعا كردن براي تك تك شما دوستان....... اولين نفري كه اسمش رو نوشته بودم .... ستاره بود ...... ستاره نميدونم باورت ميشه يا نه؟ولي تو اولين كسي بودي كه احساس كردم واقعا مثله خودم تنهايي ...... فقط قبول شده باشه ... بقيه اش حله .......

اتاق  هتل 4 نفره بود .... يك خانومي بود با دوتا دختراش و منم تنها بودم .... همون روزه اول باهاشون صميمي شدم ...... حالا يك وقت فكر نكنين من خود شيريني كردم .. نه ... اونا از برخورده من خوششون اومد وقتي هم فهميدن من تنها هستم بيشتر تحويلم گرفتن.......

سحري كه ميخوردم ... بدو بدو ميرفتم حرم پيغمبر ..... اعمالم رو به جا مي آوردم  تا برميگشتم نزديك هاي اذان مغرب بود .... بيشتر تو حرم بودم .... افطار كه ميكردم ... يكي دو ساعتي تو بازارها ميگشتم باز ميومدم هتل كمي لالا از خودمان در ميكرديم باز سحري ميل ميكرديم و بازهم ميرفتم زيارت .... وقتي ميري حرم اصلا دلت نميخواد بلند بشي .... روزهاي اول نماز قضا كه ميخوندم  روي سجاده نماز نميخوندم زانوهام درد گرفته بود بعد هم اتاقيم گفت خوب چرا رو سجاده نميخوني؟ ...... بعد اونجا بود كه اين لامپِ بالا سره بنده روشن شد ...... همين طور نماز ميخوندم وقتي تموم ميشد ميديدم .... اوووووووووه 4 ساعت بيد .......

قبرستان بقيع  ... واااااااااي چه طوري توصيفش كنم ... فقط كافيه از ته دل غريبي اش رو حس كني .... و هفت دوره خانه خدا و گفتم لبيك الهم لبيك و ..... و به جا آوردن اعمالي كه از كنكورم سخت تر بيد ....

خاطرات مكه خيلي زياده سره فرصت تعريف ميكنم .....

و اما ....

موقعي كه ميخواستم برم كسي بدرقه ام نكرد چون كسي نميدونست .... ولي وقتي برگشتم با يك صحنه خيلي خيلي هيجاني برخوردم .... براي يك لحظه تو شوك بودم احساس كردم دارم اشتباه ميكنم .... ولي وقتي مامان و بابا  اومدن جلو منو بغل كردن ... باورم شد....... با اينكه من مقصر نبودم و نيستم و فقط خواستهءبابا رو اطاعت كردم بازم  خجالت كشيدم  ... آغوش گرم و پر مهره مادر و شانه هاي استواره پدر .... واي چه آرامشي داشتم ... خدا خيلي مهربوني اولين خواسته من همين بود ...... اولين حاجتم همين بود ...... ديدن دوباره عزيزترين كسانم ......

يك هفته اي با مامان و بابا  ... و دو روزي هم با دوتا داداشي ها  دبي بوديم بعد هم من برگشتم آلمان ...... تو اون يك هفته بابا خيلي التماس كرد تا برگردم ..... مامانم خيلي اسرار كرد تا برگردم ... ولي نميتونم ... برگردم تا خاطرات تكرار بشه .... بابام خودش قبول كرد كه مقصره ... ولي من نميتونم قبول كنم كه همون طور كه به زور منو فرستاد حالا بخواد به زور منو برگردونه ..... بهشون گفتم خودم هروقتي كه خواستم برميگردم ... هروقت كه دوست داشته باشم ... من يك ايراني هستم و يك ايراني ميمونم ...

 

برميگردم در اسرع وقت ......

دوستتون دارم ......

خدانگهدار.....

 

پ.ن : سوران جواب سوالم رو ندادي؟خيلي خوشحال شدم الان كامنتت رو ديدم .... مواظب خودت باش  ....

 

پ .ن 2 : بچه ها حتما به همتون سر ميزنم ...

 

+نوشته شده در چهارم مهر 1387ساعت21:18توسط حاج خانوم |
تا اطلاع ثانوی بای بای ....
سلام خوبین؟

وای دل تو دلم نیست ... خیلی هیجان دارم ... اصلا نیمتونم احساس الانم رو توصیف کنم ... فقط از خدا ممنونم .... کلی تشکر خدا جونم .... فقط زيارتم رو از من قبول كن ....

دوستاي گلم حلالم كنين .... همتون رو دوست دارم ...

خدانگهدار

 

پ .ن ۱ : پست قبلي رو بنا به دلايل اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي ،فيزيكي ، شخصي ، امنيتي ، رياستي ، برداشتم ..... لذا بيخياااااااااااااال  ميشويم ...

 

... No one knows what`s wrong with

 

If in doubt about your love,

dont continue, till you`ve not

pondered on it and made certain.

If you continue it, you have to wait

for falling into the pit

 

اگه به عشقت شک کردی...

تا در موردش تحقیق نکردی و به یقین نرسیدی

ادامش نده

اگه ادامش دادی

منتظر افتادن توی چاله هم باش

آخه دالان عشق به اندازه ی کافی تاریک هست

چه برسه بخوای چشاتم ببندی.

 

 

They say 'there`s a hair`s distance

between love and hate'

i know this,so when i was cheated ,

i raised a high stone wall instead of

that hair,so to remain in love forever...

 

میگن بین عشق و تنفر به اندازه ی یه مو

فاصله است

من اینو می دونستم...

واسه همین بود که وقتی بهم نارو زد

جای اون مو یه دیوار سنگی بلند کشیدم

تا همیشه عاشقش بمونم...

 

 

From the moment of entering love

try to empty  your room

from knife, pill,acids and the like.

EVERYTHING FORBIDEN !...

you see, when you`re faced

with treachery,

every one of these items becomes

as dangerous as a bomb.

 

از موقع ورودت به عشق

سعی کن اتاقت رو از چاقو و اسید و اینجور چیزا

خالی کنی

همه چیز ممنوع....!!!!

آخه موقعی که خیانت می بینی

همه ی این وسایل عین یه بمب اتم خطرناک می شن.

 

 

Every body thinks love and falling in

love is a good thing.

it may be so,

but someone who has tasted the

deadly taste of separation ,

would never dare to test love

even for a laugh...

 

همه فکر می کنن عشق و عاشقی

خیلی چیز خوبیه

شایدم این طوری باشه

اما اگه کسی طعم مرگ آلود جدایی رو چشیده باشه

هیچ وقت حاظر نمی شه عشقو امتحان کنه

حتی برای خنده...

 

+نوشته شده در ششم شهریور 1387ساعت8:50توسط حاج خانوم |
ستاره عزيزم صبور باش ......

 

ستاره جونم مرگ ناگهاني پدرت رو از طرفه خودم و تمام بچه هاي وبلاگي تسليت ميگم

صبور باش عزيزم تو تنها نيستي ... ما همه در كنارت هستيم و علي رو داري

از همه مهمتر خداست كه هيچ وقت تنهات نميزاره

فراموشت نميكنيم و همه از اين اتفاق ناراحتيم

دوستت داريم

+نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1387ساعت15:31توسط حاج خانوم |
حاج خانوم و بیوگرافی ........

 

 

 

سلام دوستاي گلم ......... نميدونم چي شد تصميم گرفتم دوباره آپ كنم ........ با خودم گفتم اين سوران چه بچه باادبي شده و چه زود به پيشنهاد شيده گوش كرده و بيوگرافي گذاشته ......... و از آن جهت كه بنده تقريبا دو ماهه پيش ميخواستم بيوگرافي خودمو بزارم و بنا به دلايلي نشد ........ حالا مينويسم ...........  البته بزاريد اول يك كمي حرف بزنم بعد برم سراغه بيوگرافي .......

من هميشه دوست داشتم با عشق زندگي كنم ..... وزماني كه عاشق زندگي كردن نباشم  ترجيح ميدم بميرم ..... و هيچ وقت به عشق و دوست داشتن پشت نكردم ..... و اون كسي كه شده  بود جزيي از زندگيم الان داره اينو ميخونه ... ما به هم قول داديم با رفتنه من از ايران ديگه به هم نگيم دوستت دارم ....... چون بي فايده است .... الان هم ميتونم باهاش صحبت كنم و حتي ميتونم ببينمش ولي اون طوري جفتمون بيشتر زجر ميكشيم  ......  و هميشه سره نماز هام اگر خدا قبول كنه ... خيلي براش دعا ميكنم .... مدت با هم بودنمون خيلي كم بود ولي براي هردومون به اندازه 10 سال گذشت ......... و خيلي شيرين ........ ميخوام همين جا بهش بگم ...... خودت ميدوني نتونستم ..... خودت شاهده عذابم بودي ..... و اينم ميدوني چقدر براي من مهمي ...... مواظب خودت باش  ......

تو همون فرشته اي از جنس آدم .......  تو واسم نشونه از خداي عالم .......

همين ............

اهم .........

به نام خداااااااااااااااااااا ..............

اينجاب حاج خانوم يا همون مريم ....... منولده مهر 67 ..... فرزنده اول خانوداه و تك دختر بيدم ..... عاشق مادرم هستم و فوق العاده به پدره گرامي با تمام سخت گيري هاش وابسته بيدم ....  همتون ميدونين مشهد زندگي ميكردم والان جدا از خانواده خودم زندگي ميكنم در حاله حاضر هم دبي هستم ...... قسمتي تا نيمه ابري دانشجو هستم .....

رنگهاي مورده علاقه .......... مشكي و سفيد ........

غذاي مورده علاقه : قورمه سبزي ( واااااااااااااااااااااي ميخوام )

خيلي دوستتون دارم .............. اي واااااااااااي ببخشيد ......... پيام بازرگاني بود .......

خيلي خونسردم ..... خيلي شجاع بيدم ........ در مقابل جنس ِ مذكر به هيچ عنوانه ممكن كم نميارم ... حالا هركي ميخواد باشه! ...... از ديواره راست ميرم بالا .... خيلي ماهرانه ....... قرار بوده پسر بشم دختر شدم ....... ساده پوش و شيك پوش هستم ....... اصلا از مد خوشم نمياد(مگر اينكه مدش باحال باشه .... )..... عاشق پاييز بيدم ....پاريس رو خيلي دوست دارم ...... همه نوع موسيقي گوش ميكنم ولي ديوونه گوگوش هستم ....... ميميرم براش ..... اهم اهم ....... آدمه ركي هستم و با هركسي شوخي نميكنم .... با آدم هاي بي جنبه سازگار نيستم ... .

تكواندو كار هستم ( قراره با سوران يك بارمبارزه كنيم .... البته رشته سوران خيلي وحشتناكه ...  ولی میدونم میزنمش ) و در كنارش واليبال هم بازي ميكنم ...... تنها همدمم هم خدا هست ..... تنهايي رو دوست دارم و تنها زندگي ميكنم ........

همين ديگه ......... بيشتر از اين وارده جزييات نميشم .......

ها راستی ........ تو زندگیم از یک نفر خیلی متنفرم ....... اونم محمود جونه .... که منه الاغم به یک الاغ تر از خودم رای دادم ..........

دوستتون دارم ......... باي ........

 

 


سوران رفتی ؟ کجااااااااااااااااا ؟ چرا ؟ حداقل بیا بگو چرا رفتی؟

 

به خدا میسپارمت ........ هر جایی که هستی مواظب خودت باش .......  

+نوشته شده در پانزدهم مرداد 1387ساعت17:0توسط حاج خانوم |
من تشریف آوردم .... بوق بوق ....

 

سلام ...... واااااااااااااااااااي بازم سلام ........... واااااااااااااي وااااااااااااي يك دنيا سلام ... انقدر خوشحالم كه بعد از مدتها اومدم تو وبلاگم و دارم مينويسم .... خدا داند و بس ... چطورين؟خوب و خوشين؟سالمين؟اي ننه ما كه پير شديم رفت ... اگر حال و احوال بنده رو جويا باشيد ... اول اينكه كنكورم رو دادم و الان تو يكي از دانشگاه هاي هامبورگ آلمان به عنوان دانشجوانتخاب شدم البته چون بنده اون طوري كه بايد زبانم خوب نيست تا شهريور(يعني ماه ژوئن )كلاس نميرم تاخوبه خوب شود ... البته ناگفته نماند تمام کنکورم شانسی بود ... اهم اهم ... يك خبره ديگه ام براتون دارم من الان ايران هستم فردا شب بليط دارم ... ميخواستم به همتون زنگ بزنم بعد يهويي متوجه شديم كه دفترچه تلفنمان را جا گذاشتيم ... ازاين جهت خواهشمند هستم توقع نداشته باشيد ... خواهش ........ دلم براتون شده اندازه يك باكتري ... اااااااااااي خدا ... ميدونين گاهي اوقات با خودم فكر ميكنم ... خدايا چرا احساس رو تو انسان ها آفريدي؟چرا عشق رو آفريدي؟چرا ما عاشق ميشيم و يكي رو دوست داريم ولي بايد از دوريش عذاب بكشيم؟خوب حالا هم كه آفريدي چرا به هم نميرسوني؟خدااااااااااااااااااايا ته دلم يكي رو خيلي دوست دارم .... خداجونم زندگي همه اش امتحانه!! درست ....... ولي به خداوندي خودت من يكي تحملم تموم شده .... ايران هستم ولي حق ديدن خانواده ام رو ندارم ... مامانم و برادرام و بابام ... اين حق رو خودم دارم ازخودم ميگيرم ... غير از خدا و شماها هيچ كسي نميدونه من ايران هستم... حتي دخترخاله و پسرخالم ... همشون رو پيچوندم ... دلم داره پر ميكشه ... دلم داره ميتركه ... دارم از بغض خفه ميشم ... ولي نمتونم برم .... چرا؟ ::::::::: نميدونم!!!!!!!!!

خلاصه اينكه دلم خيلي واستون تنگ شده ........ خيلي خيلي خيلي ...... بچه ها واقعا شرمنده ام ... خودتون ميدونين من آدم ِ بي معرفتي نيستم ... به جونه عزيزترين موجوده زندگيم وقت ندارم ... از همتون ممنونم يك دنيا ...... داداش آريا ازتو هم ممنونم ... خودت منو ميشناسي ... حالا من يك چيزي گفتم تو زياد جدي نگير ...... بخشيديم رفت ...

سوران، خانومه دوست،داداش آريانا،پرستو،بهارجونم،جوجويي،داداش صادق،مريم خانومه گل،ياسمن،سميه و بقيه دوستاي گلم ......... خيلي دوستتون دارم ..........

حالا ميخوام يك خاطره از خونه خودم و دوستاي جديدم بنويسم ............

من دوهفته اول رو با افسانه و سروش بودم بعد باكمك بابام يك آپارتمان خريدم ... خيلي گشتم تا خونه اي پيدا كنم باقيمت مناسب و جاي عالي ... كه  خدارو شكر پيدا كردم و 90% كساني كه تو اون محله هستن ايراني بيدن ... من طبقه سوم واحده شش هستم ... واحد روبرويي من يك پيرمردوپيرزن زندگي ميكنند كه ايراني هستند از اون خانواده هاي اصيل ِ و خرپولِ ايراني ... من صبح ها از ساعته 7 تا 2 ظهر شركت هستم از ساعت 3 تا 9 شب بكوب كلاس دارم ...... پس فقط يك ساعت وقت براي استراحت دارم ... به همين دليل همسايه گرامي يا بهتره بگم مامان بزرگ جديدم غذا واسم درست ميكنه ... تقريبا 30 ساله پيش با شوهرش و دوتا بچه هاش ميان آلمان و الان دخترش نيويورك و پسرش تايلنده ... فاصله ها از زمين تا آسمون فرق ميكنه ... شايد سالي يك بارهم از مادرو پدرشون سر نميزنن ... اونامنو دختره خودشون ميدونن ... چند شب پيش وقتي از دانشگاه اومدم ديگه قدرت اينكه كليد رو توقفل بچرخونم نداشتم همونجا رو زمين نشستم ... تمام بدنم ضعف كرد ... دست و پاهام شروع كردن لرزيدن و خون دماغ كردم خيلي عجيب بود ... همونجا مامان بزرگ به دادم رسيد ... شروع كرد گريه كردن و نوازش ... بردم تو خونه و روسري و مانتو رو از تنم درآورد ... به من ميگه مريم مقدس ... هميشه بهم ميگه هردختره ديگه اي جاي تو بود بااين همه آزادي حداقل روسري رو ميذاشت كنارولي تو اين طوري نيستي .... من هميشه تو دعاهام از خدا خواستم خودم رو به خودم وانگذاره ..... و خدارو شكر تا به الان از آزادي ها سو استفاده نكردم .... به همكلاسي هام و دوستان اطراف گفتم نامزد دارم قبل از اينكه برم آلمان يك حلقه خوشمل هم واسه خودم خريدم ..... مي پيچونم ديگه ... بيخيال .... اينم از محل زندگي خودم ...... انشالله هشتم شهريور هم از طريق امارات ميرم زيارت خانه خداااااااااااااا .... ماه رمضان اونجا هستم ...... بيست و يك روز ...... ديگه معلوم نيست كي آپ كنم ...... برام دعا كنيد ... مواظب خودتون باشيد ... دوستتون دارم ............ بوووووووووووووووووووووووووووس ....

 

پی نوشت : این شکلک ها قاطی کردن(ناراحت)

+نوشته شده در سوم مرداد 1387ساعت15:13توسط حاج خانوم |